تمام پنجره من خیال اوست

دو هزارو پانصدسال پیش، درکتیبه‌ای که برسنگ نقر شده و درنتیجه تا زمان ما باقی مانده، داریوش شاه [داریوش اول] گوید:
اهوره مزدا این سرزمین را از لشکردشمن نگه داراد، از خشکسالی و از دروغ.

منبع

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

می‌خواهم

قرص و محکم

دست تو را و شعر را

در دست‌هایم بگیرم

و به سینه‌ام بچسبانم

گرم و تنگ،

اجازه نمی‌دهم، هیچ نیرویی

به ناروا

با زور و زر، یا مکر و حیله

ما را از هم جدا کند،

و هر کداممان را، خسته و اندوهگین

به گوشه‌ای بیفکند، تنها و غریب

می‌خواهم، حرارت بند بند انگشت‌هایت

بند بند تنم را بسوزاند

نه، نمی‌خواهم،

تو را بی شعر

و شعر را بی تو،

هیچ کدامتان

هیچ کدامتان را بی‌دیگری نمی‌خواهم

 

حسن اسماعیل زاده

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

از آن روز فقط، بیدهای مجنون باران‌خورده کنار خیابان، لبخند کوتاه تو و خوشحالی امان‌بریده من، در خاطرم باقی‌است. بگذار همه به دلایل ساده ما برای خوشبختی بخندند.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

انگار هزار سال است هر روز

روی پوست خورشید راه می‌روم

هزار سال است

موهای باد را شانه می‌کنم

و با آب حرف می‌زنم

در تمام روزهایم شناورم

و لحظه‌هایم.

 

باد به دست‌هایم سلام می‌کند.

 

کامبیز منوچهریان


نوشته شده در شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

راه نمی‌روم که
می‌دوم
خسته نمی‌شوم که
این راه 
خاکستری هم باشد
در مقصدش
تو ایستاده‌ای
بلندبالای من!
فقط بگو
کجای زمین
می‌رسم به تو.

 

عباس معروفی

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

بعضی وقتا به سرم می‌زنه که همه چی رو ول کنم و بدون اینکه به کسی بگم کجا، برم؛ بعضی وقتایی که مثل حالا از همه چیز خیلی خسته می‌شم.

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

برای ستایش تو
همین کلمات روزمره کافی ست
همین که کجا می روی ؛دلتنگم

شمس لنگرودی

 

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزل است

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره‌هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

 

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

«دوستت دارم» را

می‌خواسته‌ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

 

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.

 

حافظ موسوی


نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط هما نظرات () |

وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی ، وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو بدل شده است ، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم ؟ آیا عشق ، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست ؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط هما نظرات () |


Design By : Night Skin