تمام پنجره من خیال اوست
دو هزارو پانصدسال پیش، درکتیبهای که برسنگ نقر شده و درنتیجه تا زمان ما باقی مانده، داریوش شاه [داریوش اول] گوید: میخواهم قرص و محکم دست تو را و شعر را در دستهایم بگیرم و به سینهام بچسبانم گرم و تنگ، اجازه نمیدهم، هیچ نیرویی به ناروا با زور و زر، یا مکر و حیله ما را از هم جدا کند، و هر کداممان را، خسته و اندوهگین به گوشهای بیفکند، تنها و غریب میخواهم، حرارت بند بند انگشتهایت بند بند تنم را بسوزاند نه، نمیخواهم، تو را بی شعر و شعر را بی تو، هیچ کدامتان هیچ کدامتان را بیدیگری نمیخواهم حسن اسماعیل زاده از آن روز فقط، بیدهای مجنون بارانخورده کنار خیابان، لبخند کوتاه تو و خوشحالی امانبریده من، در خاطرم باقیاست. بگذار همه به دلایل ساده ما برای خوشبختی بخندند. انگار هزار سال است هر روز روی پوست خورشید راه میروم هزار سال است موهای باد را شانه میکنم و با آب حرف میزنم در تمام روزهایم شناورم و لحظههایم. باد به دستهایم سلام میکند. کامبیز منوچهریان راه نمیروم که عباس معروفی بعضی وقتا به سرم میزنه که همه چی رو ول کنم و بدون اینکه به کسی بگم کجا، برم؛ بعضی وقتایی که مثل حالا از همه چیز خیلی خسته میشم. برای ستایش تو شمس لنگرودی گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست همچنانش در میان جان شیرین منزل است عید که آمد فکری برای آسمان تو خواهم کرد یادم باشد روزهای آخر اسفند دستمال خیسی روی ستارههایت بکشم و گلدانی کنار ماهت بگذارم زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی بایستی کنار پنجره و با درخت و باغچه صحبت کنی پنهان نمیکنم که پیش از این سطرها «دوستت دارم» را میخواستهام بنویسم حالا کمی صبر کن بهار که آمد فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد. حافظ موسوی وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی ، وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو بدل شده است ، آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم ؟ آیا عشق ، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست ؟
اهوره مزدا این سرزمین را از لشکردشمن نگه داراد، از خشکسالی و از دروغ.
میدوم
خسته نمیشوم که
این راه
خاکستری هم باشد
در مقصدش
تو ایستادهای
بلندبالای من!
فقط بگو
کجای زمین
میرسم به تو.
همین کلمات روزمره کافی ست
همین که کجا می روی ؛دلتنگم
| Design By : Night Skin |
